یک توهم زده ام، گم گشته در دنیایی که فهمیدنش آسان نیست !
به سیم ِ آخر زدهام زیر بار خستگی کمرم را ببین که چگونه خم گشته و میشکند. لعنتی خدای من واژهها را نیز گم کردهام ... من هستم دوستان تو بهترین رفیق هستی برای من و تنهاییهایم .... آهای فلانی ... اینجا جاییست که حتی آزادیهایم اسیرند سکوتم پر از حرف است ... تغییر کردم. بلـــه .... تغییر کردم ... ولی بی ولی !!! تو روزهای بیقراری آنجا بودی و من درون ِ اتاق سرد و کوچکـــــم ... آشفتگیات آزارم میداد ولی خود ویرانهای از ابتدا ویران بودم ... اینبار حرفـــــهایم را واژه کردم ولی .... گریه نکردم که برگردی + گفت حالا فلانی میگوید ببین هردفعه چطور میآید سراغ تو و ویران بر میگردد ... گفتم اگر برایش مهم بود که سراغ تو نمیامدم لعنتی ....! شکستهام سخت و دلگیرم . سیگار و سیگار و سیگار ... + دلایل نیستی هایم را کم کم متوجه خواهید شد ! از عذرخواهی حتی خجالت میکشم ... خدایا .. امشب دقیقا ۴ شبانه روز است که چپیدهام درون ِ این دخمه تصمیم دارم فردا٬ من وحشتناک تغییر کردهام غرق ِ بوی عطرت میشوم ٬ محسن ِ نامجــــو میخواند... امان ... + پست ِ مخصوص ِ پایان ِ سال ُ فراموش کردم :( چند روزیست تنهایی اتاق ِ کوچکم را با یک ایگوانا تقسیم کردهام. + پدر سوخته بد شیطون شده ! مــــحدود به دنیای مجازی و دوستانی انگشت شمار ... این روزها را زبانم را بریدهام! حال و روز ِ این روزهایم خوش است. حقیقت دارد ... این حقیقت دارد ! نـــــه من میدانم. + شهر کثیفم عجب هوایی دارد این چند روز ... باب میل ِ من ِ آواره است آسمان ِ آبی و پاکش٬ سوز ِ بیامانش و البته شـــب های ستاره بارانش ... عقاب پیر سفید است. آلتــــ تناسلیات را از سر راهم بردار و این "من" هستم که از توهمی برمیگردم٬ و دوباره و منو مشتی توهم. ما از اون دسته آدماییم که بازی میکنیم برای اینکه برنده شیم. نه برای اینکه از خود بازی لذت ببریم. من جنگیدن رو دوست دارم و میجنگم که جنگیده باشم. خوب ِ من ... باد وحشتناک میوزد + اشک شب ... دیگه داری ترسناک میشی !!! ممنون از فرصتی که بهم دادی
بی هیچ مشغلهای مینشستم و فکرم را پرواز میدادم.
امروز آن حس برایم تازه شد ...
دیشب کار بدی کردم !
هنوز هم نمیدانم چگونه اتفاق افتاد...!
بسیار ساده و آروم
گفتم که برو
گفتم که برو
گفتم که ...
مغرور شدهام ٬ سنگدل ... و حتی بسیار وحــــــشی !
دلیلش چیست؟ تو میدانی؟
سگی زندگی خواهم کرد زین پس ....
نمیتوانم بگویم آنچه درونم شعلهور اســــــــــــــت .................
سیگاری بدست
میکشاند خود را روی این سرنوشت
احساسی برایش باقی نمانده
خشک و بی روح ...
فاصلهاش تا آنچه میخواست
بی نهایت است ...
اما چیزی برای نوشتن ندارم
نگرانی برای یک زامبی٬ کار اشتباهیست ...
حقیقت ِ زندگانی من نیز این چنین است:
دست و پا زدن درون هیچ و برای هیچ ...
۴ ســـــال ؟
اوه ...
چگونه توانستی این همه دگرگونی
بالا و پایین رفتن روزگارم را
به نظاره بنشینی و هیچ نگویی ؟
مهم این است که کنار تو گذشت.
از بـُــتم خبری داری؟دلتنگش شدهام!
امروزه خدایی دارم که ۱۰۰ بت را میارزد !!!
اینجا جاییست که من باید چشم بگویم ...
اینبار من باید تورا ببخشم خدا ...
عذرخواهی کن٬ خواهم پذیرفت !
میدانی؟ میدانی چقدر سخت است سکوت؟
میدانی پر بودن و دم نزدن یعنی چه؟
اینجا همان جاییست که گفته بودم:
" پناهگاه ِ سایههای گم شده در شب است ... "
چرا بی مزه شده؟
چرا مزهاش را دزدیدی؟
"کاش کمی دوستم داشتی"
آشفته بازاری بود.
تو از یکسو میدویدی و ...
من از سویی دیگر ...
تو یکجور زمین را چنگ میزندی و
من یکجور دیگر فریـــاد را میکشم.
من بالا میرفتم و صدای تو بالاتر میرفت ...
پشت درختی پنهان شدم
تا اسمم را در حد امکان بلند فریاد بزنی !
تو دست در دست ِ باد میسپاردی ٬
من لابهلای حسرت میپیچدم خود را ...
چهرهات ...
لعنتی پریشانیات آتش بر خرمنم زد !
حواسم هست چقدر خراب و داغونی ...
بدون ِ من تک و تنها نمیتونی ...
نگاهت کردم. سیگارم میسوخت میان آتش لبــــهایم
لبــــهایی کبود از فشرده شدن روی هم ...
لبـــهایی بسته از غمی بزرگ و بیرحــــم ...
هر واژه را قطره ای کردم و
کمی با ساز ِ ناکوک هنجرهام
آوازی از ناله به آن افزودم.
فریاد کشیدم ...
اشک ریختم ...
ترک کردم تورا .
دور شدم.
پشت کردم به تو
گوشهای رفتـــــم
پای من توان ایستادن نداشتـــ
نشستم ...
و تو را متعجب ٬ کنارم حس کردم ...
شرمندهام ...
گاهی اشک ریختن٬ مردانهترین کار ِ ممکن است
اشک و هق هق و فریـــاد ...
حتی به قیمت بدست آوردن ِ آغوش ِ امن ِ کسی که
آشفتگیاش را میان گریهی طولانیام فراموش کرد ...
انگاری من جای هردو منفجر شدم ...
گریه کردم که برگردم .
گم شدهام
انگار دختربچهای ۵ سالهام ...
لبریزم ...
توی بوق کردم خوشحالیام را
شادیام را ...
فریاد کردم پیروزیام را ...
امـــــــــان ...
امان از آن دسته انسان نماهایی که ........
هیچ نمیتوان در موردشان گفت !
تنها نه ...
من کســـی را دارم.
اما ...
باختن و باختن و باختن .
فیلم ؟
نه حوصلهاش نیست
کتاب ؟
نه دل و دماغش نیست
درس کمی ؟
هرگز اعصابش نیست
صبح تا شب لش کردن و
پنجه در پنجهی افکاری انداختن که ...
نابودم می کنند ... :(
نمیدانم چه کنم ...
ویرانم ٬ ویران ...
باز هم در آخرین مرحلهی ممکن
دست به دامان ِ تو میشوم.
دنیایم را
افکارم را
قلمم را
به من برگـــــردان
که بدجور سرگردان و آوارهی کوچههای حسرتم ...
گیجـــم ٬ گیج ...
آهــــــای ...
کجایید آدمکـــهای کوکی ؟
کجا رفته هیاهوی ِ این شـــــهر ِ نفرین شده ...؟
شهری خفته زیر غبار و دود و کثافتـــ ...
سیگار دود میکنم
خطـــــی بر میدارم ...
دیدارهای آخرمان هم حتی٬
خلاصه شد در سیاهی ِ دیوارهای این اتاق و
بهم ریختگی تخت ِ خواب ِ من ...
جمعه است !
بیرون بزنم ...
هویاهو را دور بزنم
خلوت کنم درون خود
قدم بزنم
دست در جیب و سر در گریبان ...
تصورش لبخند بر لبانم مینشاند .
دیگر آن "ابهام" باب میل نیستم.
بهم ریختهام کــــــلا ...
باید فکری کنم .......
درون ِ این اتاق ِ تاریک و ساکت ...
پشت ِ این در ...
کنار چستر ...
که روی پیراهنم جا مانده است ...
از دیروز که آغوشت را امن ترین جای دنیا یافتم
تا کمی از تشنج ِ افتاده بر روزگارم دور بمانم!
مرهمی بر دل پر و بغض ِ وحشتناکم میگذارد !
خانواده ...
چه شد که اینگونه از هم پاشید ؟
لنگ هایم دراز و صورتم جا افتاده شده است
ولــــــی ...
دلم هنوز در کودکیهای بی دغدغهام جا مانده است
کنار خانواده و ...
امان از این سالها که از پی هم میگذرند و
چیزی جز چنر خط ِ اضافه بر پیشانیام
برایم به جای نمیگذارند ...
صدایش میزنم چستر !
اتاقی که دیوارهایش سیاه است
از تاریکی روزگـــارم ...
ایزوله کردهام خود را از جــــهان
متــــــال و فریادهـــــای اعتراض آمیز ِ هنجرههای طلایی ...
کمی کاغذ و خودکـــاری که جوهر تمام کردهاست ...
شمع و فندک و یک پاکت سیگار ِ دست نخورده ...
شمــــــارهای تلفن ... چند دقیقهای مکالمه ...جــــوانی نمیتوان نامید ...
ترجیحـــا سکوت بهتر از اعتراضی بینتیجه است ...
نشسته بودم گوشه اتاقم٬
سعی میکردم خاطرهای را نبش قبر کنم.
تا باعث شود دلتنگیات به جانم بیوفتد...
نابودم کند
زیر و رو شوم
هرچه تلاش کردم ....
بی فایده بود!
من به چیزی رسیدهام که سالها برایش جنگیدم.
من در حال ِ حاضر کسی را دارم
که توانستهاست کســــــــــانم باشد
حتی در طوفانی ترین شبــــــهای قلبم .....
بیــــا!
بنشین اینجــــــا
درست رو به روی این زخمی!
بگو بینم
اینقدر ساده خواهی گذشت از این
شبــــهای پر ستاره
از این آسمان ِ آبی
از طلوع ِ مهتابـــ و
غروب خورشیدی خونین ؟
از این شهر که گرفته است
کمی
روحی ..
گاهی! اشتباه کن
امـــــا
ساده نگذر از این من ِ زخمی
پس بمان ...
این بار را درست قدم برمیدارم.
پس بمان ...
من هم گفتهام که میمانم ...
برای جاسوسی آمدهایم٬
و من باید با عقاب پیری مبارزه کنم!
لذت وحشتناکی دارد
اوج گرفتن ...
به سرعت به زمین نزدیک شدن و
در هوا چرخ زدن ...
غیر قابل توصیف است حسی که در آن لحظه دارم
لحظهای که به زمین نزدیکم و
یکبــــــــــــــــاره ٬
دوبـــــاره ٬
اوج میگیرم ...
و میداند من برای جاسوسی آمدهام
امــــا ...
من بیشتر از این حرفـــها از پرواز لذت میبرم...
ساختمانـــهای قدیمی و بلند٬
با ستونــــهایی افسانهای!
مثل یک پیچک بالا میروم از هر ستون.
خدا میدانم من بی اراده اوج گرفتهام!
صدا میزنم چیزی را انگـــار
و ...
من ِ جنازه دیگر به اجسام و نیازهایی از جنس ِ آدمی
حســــی ندارم.
پَـکـــر و کلافه
که چـــــه زود٬
خیالی بودن ِ پرواز بر کـــلهام کوبیده شد ......
اصلا من آمدهام برای توهم زایی!
از نوع ِ نامفهوم !
بعضیا بازی میکنند چون بازی کردن رو دوست دارند و دنبال برنده شدن نیستند.
بازی های کامپیوتری برد و باختشون زیاد مهم نیست. باید یاد بگیری از بازی لذت ببری...
آدمای موفق کسایی هستند که از بازی انتظار برنده شدن ندارند. واسه همین اگه ببازند دلسرد نمیشن و دوباره و دوباره بازی میکنند ...
اما مایی که برای برنده شدن بازی میکنیم اگه ببازیم دیگه حاضر نیستیم به اون بازی برگردیم. چون برامون دیگه هیچ لذتی نداره. حتی اگه برنده شیم اون بازی رو کنار میگذاریم چون هدفمون برنده شدن بوده که شدیم ....
نمیدونم متوجه منظورم هستین یا نه ...
اما انگاری من هم برای برنده شدن میجنگم... واسه همین وقتی اینجوری میبازم
اینقدر به هم میریزم ....
این چند روز من تا مرز جنون رفتم!
اما نه کسی فهمید
نه چیزی درست شد ...
کاش التهاب چشمانم را میفهمیدی ...
وقتی میکشاند مرا
و دور میکند از آنچه شاید حقیقت داشته باشد
مهتاب هم کارش تابیدن است٬
اما قرضی !
من روی صندلی تنهای پارک نشستهام
و در گریبان ِ خود میگریم
مردم فرار میکنند به پناهگاه های خود
از ســــرما
از باد
اشک ریختن برایم کار سختیست
ولی به بنبست رسیدهام
ویرانم
ویران ....سیگاری دود میکنم
ولی دیگر این سیگارهای لعنتی هم
بی هدف دود میشوند ...
هوا هوای یک نفره هم نبود
اما ما دو نفر بودیم
که هر یک دیگری را مدارا میکـــــرد !
و پسرکی فال فـــروش و ...
فال حافظ !
در ازای از دست دادن بعضی چیزها
خیلی چیزها بدست میآوری
و شاید دوباره آن بعضی چیزها برگردند
فقط نیاز به فرصت داری ...
ممنون از اینکه خوردم کردی
تا خودم رو محکم تر بسازم :( ....
| Design By : nightMelody.com |


