تبليغاتX
زامبـــی ِ سرنوشت

زامبـــی ِ سرنوشت

یک توهم زده ام، گم گشته در دنیایی که فهمیدنش آسان نیست !

دلم برای تخیل زایی تنگ شده ...
بی هیچ مشغله‌ای می‌نشستم و فکرم را پرواز می‌دادم.
امروز آن حس برایم تازه شد ...
دیشب کار بدی کردم !
هنوز هم نمی‌دانم چگونه اتفاق افتاد...!
بسیار ساده و آروم
گفتم که برو
گفتم که برو
گفتم که ...
مغرور شده‌ام ٬ سنگدل ... و حتی بسیار وحــــــشی !
دلیلش چیست؟ تو می‌دانی؟

به سیم ِ آخر زده‌ام
سگی زندگی خواهم کرد زین پس ....

زیر بار خستگی کمرم را ببین که چگونه خم گشته و می‌شکند.

لعنتی خدای من واژه‌ها را نیز گم کرده‌ام ...
نمی‌توانم بگویم آنچه درونم شعله‌ور اســــــــــــــت .................

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 7:13 AM توسط ابهام|

مردی تنها ... شکسته و غمگین
سیگاری بدست
می‌کشاند خود را روی این سرنوشت
احساسی برایش باقی نمانده
خشک و بی روح ...
فاصله‌اش تا آنچه می‌خواست
بی نهایت است ...

من هستم دوستان
اما چیزی برای نوشتن ندارم
نگرانی برای یک زامبی٬ کار اشتباهیست ...

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 8:35 PM توسط ابهام|

آری دوست من ...
حقیقت ِ زندگانی من نیز این چنین است:
دست و پا زدن درون هیچ و برای هیچ ...
نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 4:56 PM توسط ابهام|

چندسال شد دوست ِ من ؟
۴ ســـــال ؟
اوه ...
چگونه توانستی این همه دگرگونی
بالا و پایین رفتن روزگارم را
به نظاره بنشینی و هیچ نگویی ؟

تو بهترین رفیق هستی برای من و تنهایی‌هایم ....

نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 11:58 PM توسط ابهام|

برایم مهم نیست چگونه گذشت.
مهم این است که کنار تو گذشت.

آهای فلانی ...
از بـُــتم خبری داری؟
دلتنگش شده‌ام!
امروزه خدایی دارم که ۱۰۰ بت را می‌ارزد !!!

نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 3:8 PM توسط ابهام|

آنجــــا ... من :

اینجا جاییست که حتی آزادی‌هایم اسیرند
اینجا جاییست که من باید چشم بگویم ...
این‌بار من باید تورا ببخشم خدا ...
عذرخواهی کن٬ خواهم پذیرفت !
میدانی؟ میدانی چقدر سخت است سکوت؟
میدانی پر بودن و دم نزدن یعنی چه؟
اینجا همان جاییست که گفته بودم:
" پناه‌گاه ِ سایه‌های گم شده در شب است ... "

سکوتم پر از حرف است ...
چرا بی مزه شده؟
چرا مزه‌اش را دزدیدی؟
"کاش کمی دوستم داشتی"
آشفته بازاری بود.
تو از یکسو می‌دویدی و ...
من از سویی دیگر ...
تو یکجور زمین را چنگ می‌زندی و
من یکجور دیگر فریـــاد را می‌کشم.
من بالا می‌رفتم و صدای تو بالاتر می‌رفت ...
پشت درختی پنهان شدم
تا اسمم را در حد امکان بلند فریاد بزنی !

تغییر کردم. بلـــه .... تغییر کردم ... ولی بی ولی !!!

تو روزهای بی‌قراری آنجا بودی و من درون ِ اتاق سرد و کوچکـــــم ...
تو دست در دست ِ باد می‌سپاردی ٬
من لابه‌لای حسرت می‌پیچدم خود را ...

آشفتگی‌ات آزارم می‌داد ولی خود ویرانه‌ای از ابتدا ویران بودم ...
چهره‌ات ...
لعنتی پریشانی‌ات آتش بر خرمنم زد !
حواسم هست چقدر خراب و داغونی ...
بدون ِ من تک و تنها نمی‌تونی ...
نگاهت کردم. سیگارم می‌سوخت میان آتش لبــــ‌هایم
لبــــ‌هایی کبود از فشرده‌ شدن روی هم ...
لبـــ‌هایی بسته از غمی بزرگ و بی‌رحــــم ...

این‌بار حرفـــــ‌هایم را واژه کردم ولی ....
هر واژه را قطره ای کردم و
کمی با ساز ِ ناکوک هنجره‌ام
آوازی از ناله به آن افزودم.
فریاد کشیدم ...
اشک ریختم ...
ترک کردم تورا .
دور شدم.
پشت کردم به تو
گوشه‌ای رفتـــــم
پای من توان ایستادن نداشتـــ
نشستم ...
و تو را متعجب ٬ کنارم حس کردم ...
شرمنده‌ام ...
گاهی اشک ریختن٬ مردانه‌ترین کار ِ ممکن است
اشک و هق هق و فریـــاد ...
حتی به قیمت بدست آوردن ِ آغوش ِ امن ِ کسی که
آشفتگی‌اش را میان گریه‌ی طولانی‌ام فراموش کرد ...
انگاری من جای هر‌دو منفجر شدم ...

گریه نکردم که برگردی
گریه کردم که برگردم .
گم شده‌ام
انگار دختربچه‌ای ۵ ساله‌ام ...
لبریزم ...

+ گفت حالا فلانی می‌گوید ببین هردفعه چطور می‌آید سراغ تو و ویران بر می‌گردد ... گفتم اگر برایش مهم بود که سراغ تو نمی‌امدم لعنتی ....!

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 4:49 PM توسط ابهام|

من ...
توی بوق کردم خوشحالی‌ام را
شادی‌ام را ...
فریاد کردم پیروزی‌ام را ...
امـــــــــان ...
امان از آن دسته انسان نماهایی که ........
هیچ نمی‌توان در موردشان گفت !

شکسته‌ام سخت و دلگیرم .
تنها نه ...
من کســـی را دارم.
اما ...
باختن و باختن و باختن .

سیگار و سیگار و سیگار ...
فیلم ؟
نه حوصله‌اش نیست
کتاب ؟
نه دل و دماغش نیست
درس کمی ؟
هرگز اعصابش نیست
صبح تا شب لش کردن و
پنجه در پنجه‌ی افکاری انداختن که ...
نابودم می کنند ... :(

+ دلایل نیستی هایم را کم کم متوجه خواهید شد ! از عذرخواهی حتی خجالت می‌کشم ...

نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 11:16 PM توسط ابهام|

قلمم نابود شده !
نمی‌دانم چه کنم ...
ویرانم ٬ ویران ...

خدایا ..
باز هم در آخرین مرحله‌ی ممکن
دست به دامان ِ تو می‌شوم.
دنیایم را
افکارم را
قلمم را
به من برگـــــردان
که بدجور سرگردان و آواره‌ی کوچه‌های حسرتم ...
گیجـــم ٬ گیج ...

نوشته شده در جمعه 11 فروردین1391ساعت 6:36 PM توسط ابهام|

میدانی ؟

... کاش نمی‌دانستی !


More
نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت 0:56 AM توسط ابهام|

سوت و کور شده است خیابان های شهرم ...
آهــــــای ...
کجایید آدمکـــ‌های کوکی ؟
کجا رفته هیاهوی ِ این شـــــهر ِ نفرین شده ...؟
شهری خفته زیر غبار و دود و کثافتـــ ...

امشب دقیقا ۴ شبانه روز است که چپیده‌ام درون ِ این دخمه
سیگار دود می‌کنم
خطـــــی بر می‌دارم ...
دیدارهای آخرمان هم حتی٬
خلاصه شد در سیاهی ِ دیوارهای این اتاق و
بهم ریختگی تخت ِ خواب ِ من ...

تصمیم دارم فردا٬
جمعه است !
بیرون بزنم ...
هویاهو را دور بزنم
خلوت کنم درون خود
قدم بزنم
دست در جیب و سر در گریبان ...
تصورش لبخند بر لبانم می‌نشاند .

من وحشتناک تغییر کرده‌ام
دیگر آن "ابهام" باب میل نیستم.
بهم ریخته‌ام کــــــلا ...
باید فکری کنم .......

نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت 0:35 AM توسط ابهام|

تنها می‌مانم لحظه سال تحویل را ...
درون ِ این اتاق ِ تاریک و ساکت ...
پشت ِ این در ...
کنار چستر ...

غرق ِ بوی عطرت می‌شوم ٬
که روی پیراهنم جا مانده است ...
از دیروز که آغوشت را امن ترین جای دنیا یافتم
تا کمی از تشنج ِ افتاده بر روزگارم دور بمانم!

محسن ِ نامجــــو می‌خواند...
مرهمی بر دل پر و بغض ِ وحشتناکم می‌گذارد !
خانواده ...
چه شد که اینگونه از هم پاشید ؟
لنگ هایم دراز و صورتم جا افتاده شده است
ولــــــی ...
دلم هنوز در کودکی‌های بی دغدغه‌ام جا مانده است
کنار خانواده و ...

امان ...
امان از این سال‌ها که از پی هم می‌گذرند و
چیزی جز چنر خط ِ اضافه بر پیشانی‌ام
برایم به جای نمی‌گذارند ...

 

+ پست ِ مخصوص ِ پایان ِ سال ُ فراموش کردم :(

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 9:43 AM توسط ابهام|

جــــک و جونورها هم دنیایی دارند ...

چند روزیست تنهایی اتاق ِ کوچکم را با یک ایگوانا تقسیم کرده‌ام.
صدایش می‌زنم چستر !

+ پدر سوخته بد شیطون شده !

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 6:59 PM توسط ابهام|

تنها چپیده‌ام در این اتاق !
اتاقی که دیوارهایش سیاه است
از تاریکی روزگـــارم ...
ایزوله کرده‌ام خود را از جــــهان

مــــحدود به دنیای مجازی و دوستانی انگشت شمار ...
متــــــال و فریادهـــــای اعتراض آمیز ِ هنجره‌های طلایی ...
کمی کاغذ و خودکـــاری که جوهر تمام کرده‌است ...
شمع و فندک و یک پاکت سیگار ِ دست نخورده ...
شمــــــاره‌ای تلفن ... چند دقیقه‌ای مکالمه ...

این روزها را جــــوانی نمی‌توان نامید ...

زبانم را بریده‌ام!
ترجیحـــا سکوت بهتر از اعتراضی بی‌نتیجه است ...

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 1:48 AM توسط ابهام|

دیشب٬
نشسته بودم گوشه اتاقم٬
سعی می‌کردم خاطره‌ای را نبش قبر کنم.
تا باعث شود دلتنگی‌ات به جانم بیوفتد...
نابودم کند
زیر و رو شوم
هرچه تلاش کردم ....
بی فایده بود!

حال و روز ِ این روزهایم خوش است.

حقیقت دارد ...
من به چیزی رسیده‌ام که سال‌ها برایش جنگیدم.
من در حال ِ حاضر کسی را دارم
که توانسته‌است کســــــــــانم باشد
حتی در طوفانی ترین شبــــــ‌های قلبم .....

این حقیقت دارد !

نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1390ساعت 9:15 AM توسط ابهام|

یک لحظه صبر کن.
بیــــا!
بنشین اینجــــــا
درست رو به روی این زخمی!
بگو بینم
اینقدر ساده خواهی گذشت از این
شبــــ‌های پر ستاره
از این آسمان ِ آبی
از طلوع ِ مهتابـــ و
غروب خورشیدی خونین ؟
از این شهر که گرفته‌ است
کمی
روحی ..
گاهی! اشتباه کن
امـــــا
ساده نگذر از این من ِ زخمی
پس بمان ...

نـــــ‌ه من می‌دانم.
این بار را درست قدم برمی‌دارم.
پس بمان ...
من هم گفته‌ام که می‌مانم ...

 

+ شهر کثیفم عجب هوایی دارد این چند روز ... باب میل ِ من ِ آواره است آسمان ِ آبی و پاکش٬ سوز ِ بی‌امانش و البته شـــب های ستاره بارانش ...

نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 1:17 PM توسط ابهام|

پرواز می‌کنم بر فراز شهری که نمی‌شناسم ..
برای جاسوسی آمده‌ایم٬
و من باید با عقاب پیری مبارزه کنم!
لذت وحشتناکی دارد
اوج گرفتن ...
به سرعت به زمین نزدیک شدن و
در هوا چرخ زدن ...
غیر قابل توصیف است حسی که در آن لحظه دارم
لحظه‌ای که به زمین نزدیکم و
یکبــــــــــــــــاره ٬
دوبـــــاره ٬
اوج می‌گیرم ...

عقاب پیر سفید است.
و می‌داند من برای جاسوسی آمده‌ام
امــــا ...
من بیشتر از این حرفـــ‌ها از پرواز لذت می‌برم...
ساختمانـــ‌های قدیمی و بلند٬
با ستونــــ‌هایی افسانه‌ای!
مثل یک پیچک بالا می‌روم از هر ستون.
خدا می‌دانم من بی اراده اوج گرفته‌ام!
صدا می‌زنم چیزی را انگـــار
و ...

آلتــــ تناسلی‌ات را از سر راهم بردار
من ِ جنازه دیگر به اجسام و نیازهایی از جنس ِ آدمی
حســــی ندارم.

و این "من" هستم که از توهمی برمی‌گردم٬
پَـکـــر و کلافه
که چـــــه زود٬
خیالی بودن ِ پرواز بر کـــله‌ام کوبیده شد ......

نوشته شده در جمعه 12 اسفند1390ساعت 11:4 PM توسط ابهام|

می‌دانی ...
اصلا من آمده‌ام برای توهم زایی!

و دوباره و منو مشتی توهم.
از نوع ِ نامفهوم !

نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 12:56 PM توسط ابهام|

ما از اون دسته آدماییم که بازی می‌کنیم برای اینکه برنده شیم. نه برای اینکه از خود بازی لذت ببریم.
بعضیا بازی می‌کنند چون بازی کردن رو دوست دارند و دنبال برنده شدن نیستند.
بازی های کامپیوتری برد و باختشون زیاد مهم نیست. باید یاد بگیری از بازی لذت ببری...
آدمای موفق کسایی هستند که از بازی انتظار برنده شدن ندارند. واسه همین اگه ببازند دلسرد نمیشن و دوباره و دوباره بازی می‌کنند ...
اما مایی که برای برنده شدن بازی می‌کنیم اگه ببازیم دیگه حاضر نیستیم به اون بازی برگردیم. چون برامون دیگه هیچ لذتی نداره. حتی اگه برنده شیم اون بازی رو کنار می‌گذاریم چون هدفمون برنده شدن بوده که شدیم ....
نمیدونم متوجه منظورم هستین یا نه ...

من جنگیدن رو دوست دارم و می‌جنگم که جنگیده باشم.
اما انگاری من هم برای برنده شدن می‌جنگم... واسه همین وقتی اینجوری می‌بازم
اینقدر به هم میریزم ....
این چند روز من تا مرز جنون رفتم!
اما نه کسی فهمید
نه چیزی درست شد ...

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 2:22 PM توسط ابهام|

کاش این ترس را باور داشتی!
کاش التهاب چشمانم را می‌فهمیدی ...
وقتی میکشاند مرا
و دور می‌کند از آنچه شاید حقیقت داشته باشد

خوب ِ من ...
مهتاب هم کارش تابیدن است٬
اما قرضی !

باد وحشتناک می‌وزد
من روی صندلی تنهای پارک نشسته‌ام
و در گریبان ِ خود می‌گریم
مردم فرار می‌کنند به پناه‌گاه های خود
از ســــرما
از باد
اشک ریختن برایم کار سختیست
ولی به بن‌بست رسیده‌ام
ویرانم
ویران ....
سیگاری دود می‌کنم
ولی دیگر این سیگار‌های لعنتی هم
بی هدف دود می‌شوند ...
هوا هوای یک نفره هم نبود
اما ما دو نفر بودیم
که هر یک دیگری را مدارا می‌کـــــرد !
و پسرکی فال فـــروش و ...
فال حافظ !

+ اشک شب ... دیگه داری ترسناک میشی !!!

نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 6:49 PM توسط ابهام|

امروز خدا به من فهماند :
در ازای از دست دادن بعضی چیزها
خیلی چیزها بدست می‌آوری
و شاید دوباره آن بعضی چیزها برگردند
فقط نیاز به فرصت داری ...

ممنون از فرصتی که بهم دادی
ممنون از اینکه خوردم کردی
تا خودم رو محکم تر بسازم :( ....

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 10:2 PM توسط ابهام|

Design By : nightMelody.com